سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
شما را به پنج چیز سفارش مى‏کنم که اگر براى دسترسى بدان رنج سفر را بر خود هموار کنید ، در خور است : هیچ یک از شما جز به پروردگار خود امید نبندد ، و جز از گناه خود نترسد ، و چون کسى را چیزى پرسند که نداند شرم نکند که گوید ندانم ، و هیچ کس شرم نکند از آنکه چیزى را که نمى‏داند بیاموزد ، و بر شما باد به شکیبایى که شکیبایى ایمان را چون سر است تن را ، و سودى نیست تنى را که آن را سر نبود ، و نه در ایمانى که با شکیبایى همبر نبود . [نهج البلاغه]
مشخصات مدیروبلاگ
 
سید محمد باقر آقایی[107]
برگ سبزی است تحفه ی درویش تقدیم به تو ای بهترین دوست بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد

خبر مایه

به نام خدا

صبح جمعه، بعد از دعای ندبه بود که مسئول واحد فرهنگی مسجد، از بلندگو اعلام کرد: آقایان و خانم‌های هیئت امنای مسجد و واحد فرهنگی، فردا شب بعد از برنامه‌های 13 رجب، جلسة هماهنگی برنامه‌های نیمة شعبان برگزار می‌شود. عدم حضور هر یک از شما به منزلة عدم شرکت در این برنامه‌هاست، بعداً هم جای گله و شکایت ندارد. هر کسی آمد، بسم الله و بعد هم یک صلوات بلند از حاضران جهت تأیید گفته‌هایش گرفت و یا علی مدد!


برنامة اعلام شده از سوی مسئول واحد فرهنگی، برنامة هر سالة مسجد ماست و امام جماعت مسجد، این سنّت را پایه‌گذاری کرد تا هم فرصت کافی برای برنامه‌های نیمة شعبان داشته باشیم و هم حضور مردمی فعّال را. دو هفتة پیش هم در مؤسّسة موعود جلسة برنامه‌ریزی برای نیمة شعبان امسال برگزار شد. معمولاً مدیر مؤسّسة ما، استاد شفیعی، هم برنامه‌ریزی نیمة شعبان را در رایزنی با افراد مختلف که دوست دارند در این راه خدمتی کنند، هماهنگ می‌کند. در این صورت برنامه‌های مؤسّسه هم برای این روز ویژه، مردمی و عمومی است تا مردم خودشان بهتر و بیشتر بتوانند عرض ارادتی به مولای عزیزشان داشته باشند. ما هم در این میان کلاف نخی تقدیم خواهیم کرد.
89/5/6::: 10:56 ص
نظر()
  

هشت هشت هشتاد و هشت

شیعه را امامان گشت هشت

 به حق این هشت و چار دگر

خدا نگهدارتان باد در این چار هشت


  
  

به نام خدا

 

بندگان آمدن عید مبارک بادا

کردید طاعت و بستید لب، ماهی

حور عین و ماء معین و شراب طهور مبارک بادا

                            

 

 

 

عید فطر من آن روز بود که بر در کوی تو افطار کنم

یا که بر سر راهت نشینم و جان را نثار کنم

شب همه شب نشینم بر سر بام تا که

نور رخ ماه تو را بلکه دیدار کنم

 


  
  

رحلت به سوی رفیق اعلی

 

بیست و سه سال تلاش خستگی ناپذیر، تلاشی که درست در آستانه ی آغاز سنین کهولت، یعنی در چهل سالگی شکل گرفت و تا شصت و سه سالگی امتداد یافت، جسم پیامبر را کاملا فرسوده یود. روحی نیز که در این جسم زندانی بود، دیگر در میان امت خویش، مسئولیتی نداشت. همه گفتنی ها را به آنان گفته بود و  برای آیندگان نیز دو میراث بزرگ به جای گذاشته بود. پس دیگر نه از وظایف رسالت چیزی به جای مانده بود(مائده/3) که صبوری در فراق را موجه سازد و نه جسم اجازه ماندن می داد. روح نیز که بی قراری دیرینه ای به پرواز داشت و اشتیاقی جدی برای شکستن قفس سینه و پرواز به کوی دشوت، دائما در تدارک معراج یود و آرزوی دیدار؛ پس درست از همان زمان که ، از آخرین دیدار کعبه به مدینه بازگشت، جسم او در مقابل هجوم بیماری، به زانو نشست و کمی بعد به بستر افتاد. سپاه اسامه کهد رنخستین روزهای بازگشت از مکه برای عزیمت به شام فرمان تجهیز و رحیل یافته بود، هنوز در کنار مدینه برجای بود. اگر در سالهای گذشته، یهانه ی تخلف گرما و سرمای هوا بودف یا رسیدن فصل کاشت و برداشت، این بار بهانه جویان، بیماری محمد را بهانه کردند و از حرکت با سپاه اسامه تخلف ورزیدند. پیامبر به تمام اصحاب خویش، جز علی فرمان داده بود تا با اسامه روانه ی شام شوند. پس بار دیگر تاکید کرد که: خداوند لعنت کند آن کس را که از همراهی با سپاه اسامه تخلف ورزد، اما بهانه جویان، در کنار اظهار نگرانی از بیماری پیامبر و اینکه حرکت باید بعد از بهبود وی باشد، بهانه ای دیگر نیز داشتند و آن اینکه اسامه جوان است و فاقد صلاحیت بریا فرماندهی. چون این بهانه جویی به گوش حضرت رسول رسید، فرمود:« اگر هم اکنون بر اسامه طعن می زنید ، پیش از این نیز بر پدرش طعن می زدید. با اینکه هر دو به راستی برای فرماندهی شایستگی داشتند.»

همه چیز حکایت داشت که مهاجرین و انصار هر کدام با دلایل خاص خویش، وصایای حجه الوداع و غدیر را به فراموشی سپرده اند و هر کدام در تدارک و تلاش برای سبقت بر یکدیگر در قبضه قدرت و جانشینی پیامبر هستند. از پیش معلوم بود که اگر سپاه اسامه از مدینه دور شده بود و سران مهاجر و انصار روانه ماموریت شده بودند، وصیت غدیر در غیبت ایشان تحقق می یافت و دیگر زمینه های کشمکش برای گفتگو در فضیلت مهاجر یا انصار ، در نشستن بر مسند خلافت پدید نمی آمد؛ اما با تخلف از همراهی با سپاه اسامه، هم امکان ماندن در مدینه فراهم می شد و طبعا تلاش جدی برای دستیابی به مسند خلافت و هم در قالب انکار صلاحیت اسامه، به دلیل قلتسن، تلویحا انکار جانشینی علی نیز که جوانتر از دیگران بود، زمزمه زبانها می گشت.

پپامبر در بستر بود و از آنچه در مدینه می گذشت واقف. بر آن شد تا گامی دیگر برای ممانعت از منازعه و جنگ قدرت فردا بر دارد. به همین دلیل دستور داد تا لوح و قلمی حاضر کنند و اثر مکتبوی به یادگار گذارد که نه وصیت غدیر فراموش شود و نه دعوای روز بعد از مرگ او میان مهاجر و انصار، آتشی شود بر خرمن وحدت آنان.  از پیش معلوم بود که آن قلم  هرگز بر صفحه لوح نزدیک نخواهد شد. پیامبر به هذیان متهم شد و لاجرم برای آنکه تمام سخنان بیست و سه ساله اش نیز هذیان قلمداد نشود، با درد و رنج لب فروبست و در جمع اصحاب و در حالی که چشم به آسمان دوخته بود خاموش ماند و از رنج و ضعف از حال رفت.

فاطمه از مشاهده ی رنج تنهایی و تداوم عذابهای پدر بی قرار می گریست. زنان دیگر نیز از موضع عاطفه سرشک بر چشم داشتند. علی نیز رنج دل را فرو می خورد تا هم فاطمه بی تابتر نشود و محمد فریادهای بلندتر یگانه دختر خویش را نشنود و هم خویشتن را به سکوت و صبری طولانی که در پیش داشت، نهیب دهد. خانه محمد هیچ شباهتی به خانه شیوخ عرب ندشات، تا چه رسد به قصرکسری و قیصر و حتی تبابعه ی یمن. پس در خانه او جز برای محارم و اقارب، جایی برای نشستن و یاایستادن دیگران نبود. به همین دلیل صحابه ای که بانگ رحیل محمد را با باطن خویش حس می کردند نگران و مضطرب در بیرون خانه ی کوچک و محقر محمدف چهره در غم فروبرده و درد فراق با غمخوار خویش و نیز رنج دعوای فردا را در گلو فرو می بردند و گاهی نیز به سرشک خویش اجازه لغزیدن بر روی گونه های خود می دادند. محمد در این حال چشم گشود و چون فاطمه را بی تاب و بی قرار دیدف مژده اش داد که او نخستین یاری خواهد بود که محمد را ملاقات خواهد کرد.  فاطمه آرامتر شد و محمد که اینک با ورود فرشته مرگ میان زندگی جاوید و رفیق اعلی مخیر شده بود، با اشتیاق دیدار یار و اندو ه های فردای امت، خلیل دیرینه را برگزید و در میان رنج احتضار و عرق سرد مرگ، با تمامی توان، آخرین نفس را کشید و بر بال فرشته نشست و به معراج ابدی رفت. فاطمه و علی و تمام اهل خانه، دیگر توان جنگیدن با صبوری را نداشتند. فریادها از خانه کوچک محمد به کوچه های مدینه رسید و شهر نبوت به فریاد آمد و در سوگ نشست.  آنه دسته از صحابه ای که با پیامبر، پیمان وفاداری در حیات و مرگش بسته بودند، این آیه قرآن را به یاد آوردند که : «انک میت و انهم میتون». برخی نیز مدعی بودند که پیامبر نمرده و همچون موسی چل روز ناپدید شده است و بازمی گردد. عمر که شمشیر برکشیده بود و چنین می گفت با شنیدن همان آیه از زبان ابوبکر سکوت کرد و انگاه او را برگرفت و سوی ثقیفه بنی ساعده شتافت. علی و عباس نیز به تجهیز پیامبر پرداختند تا جسم آنکس را که از خاک برآمده  و اینک در افلاک پرمی کشید، بر دل خاک بسپارند. او چنان زیست که از آن سخن می گفت. دنیا را حقیر می شمرد و هیجگاه دنیا را انتخاب نکرد و به آن دل نبست.

 

منبع:  تاریخ صدر اسلام ( عصر نبوت)، غلامحسین زرگری نژاد. انتشارات سمت، 1385، صفحات 555تا557


87/12/8::: 7:15 ص
نظر()
  
  

به نام خدا

پایان سفر تجاری شام، برای محمد که همچنان در خانه ابوطالب زندگی می کرد، آغاز تحول تازه ای در زندگی اجتماعیش بود. محمد هنوز در حال تجرد به سر می برد و تهیدستی او و ابوطالب، اجازه ی تشکیل زندگی زناشویی را نمی داد. اما مشارکت وی در تجارت و سفر تجاری به شام، توجه خدیجه دختر خولید را که زنی بیوه بود، به او جلب و وی را داوطلب ازدواج با محمد امین کرد. منابع موجود درباره ی شکل و کیفیت اقدام خدیجه برای خواستگاری از محمد(ص) و برخی از اقدامات او، اختلاف دارند، ولی تمام آنها در این معنی اتفاق دارند که خدیجه داوطلب ازدواج با پیامبر شد. محمد چون از پیشنهاد خدیجه مطلع شد، پاسخ داد که من ثروتی برای ازدواج ندارم، اما از خدیجه پاسخ شنید که خود وی حاضر است مهریه و هزینه عروسی را بپردازد. در این گزارش، واسطه های گفتگوی آغازین میان خدیجه و محمد را به اختلاف، نفیسه دختر منیه، غلام خدیجه و عمار یاسر نوشته اند.

صرف نظر از صحت و سقم هر کدام از گزارشها درباره ازدواج محمد(ص) و خدیجه،این ازدواج با حضور عموهای محمد و در قالب جشن و شادی ویژه ای اتفاق افتاد و زندگی تازه امین مکه و دختر خولید آغاز شد. طبیعی بود که خدیجه در آغاز زندگی با محمد(ص) ، علاوه بر انتظارات عادی زندگی زناشویی، از همسرش انتظار داشته باشد که سرمایه ی او را برگیرد و ابزار کسب ثروت و رفاه بیشتر سازد، اما بزودی دریافت که فضایلی که د رمحمد دیده و شنیده و به همان جهت داوطلب ازدواج با یتیم تهیدست عبدالله و شبان قراریط شد، بسیار عمیقتر و فراوانتر از آن است که او را به سوی زخارف دنیوی بکشاند. خدیجه بسیار زود شخصیت محمد را دریافت و دانست که او عشقی عمیق دردل و روحی تشنه در سینه و سودای دیگری در سر دارد. آزادی زید بن حارث از قید بردگی و انتخاب او به عنوان پسرخوانده ی خویش و بی توجهی جدی او به تجارت و کسب ثروت، بذل اموال خدیجه به تهیدستان و درماندگان، با جلب رضایت خود او، نخستین مشعلهایی بود که خدیجه را از دهلیز وجود محمد عبور داد و به ورشنایی خیره کننده قلبش رساند. از این پس ، او همسر محمد و کدبانوی خانه اش نبود، همراز و همدم و همدل او بود، رفیق راهش بود، نه قفل دلش و بند پای صیرورتش. او با محمد ، خدای محمد را می یافت و رنج، ضرورت خلقت تازه اش بود. خدیجه در قالب این رنجها بود که مقامی بالاتر از مریم و زنان برجسته تاریخ ابراهیمی شد. عایشه به این مقام غبطه می خورد.

 

منبع: تاریخ صدر اسلام( عصر نبوت)- دکتر غلامحسین زرگری نژاد- 193

 


87/6/22::: 7:16 ع
نظر()
  
  

به نام خدا

با نزدیک شدن پیامبر به چهل سالگی ، دوره های تحنث آن حضرت نیز افزایش می یافت. هر سال با فرارسیدن ماه رمضان محمد(ص) مکه راترک گفته، در غار حراء به عبات و تحنث می پرداخت. او هرگز انتظار دریافت وحی را نداشت و گمان نمی کرد که روزی از جانب خداوند مبعوث و مأمور ابلاغ پیام الهی گردد:«و ما کنت ترجوا ان یلقی الیک الکتاب الا رحمه من ربک فلاتکونن ظهیرا للکافرین»(قصص/86). در یکی از روزهای تحنث در حراء و در حالی که، بنا به قول مشهور چهل سال از زندگی خویش را پشت سر گذاشته بود؛ جبرئیل، امین الهی بر آن حضرت نمایان شد و لوحی را در مقابل دیدگان وی گرفت و گفت: بخوان. محمد(ص( که دچار حیرت و شگفتی شده بود، پاسخ داد که خواندن نمی دانم. جبرئیل پیامبر را در میان گرفت و بسختی فشرد و آنگاه وی را رها کرد  و بار دیگر گفت: بخوان. محمد(ص) باز هم پاسخ داد که خواندن نمی دانم. جبرئیل بار دیگر او را درمیان گرفت و چنان فشرد مهم که محمد(ص) گمان مرگ کرد؛ کمی بعد او رارها کرد و تکرار نمود که بخوان. این بار محمد(ص) گفت چه بخوانم؟ جبرئیل آیات زیر را بر او خواند و محمد(ص) نیز آنها را تکرار کرد:« اقرأ باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقرأ و ربک الاکرام الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم»(علق/1-5).

محمد (ص) پس از دریافت نخستین آیات الهی و پیوند با مبدأ وحی، در حالی که وجودش را گرمای اتصال با همه ی حقیقت دربرگرفته بود از غار بیرون آمد و با نگاه خویش جبرئیل را تعقیب کرد. در این حال، صدای جبرئیل را شنید که او را مخاطب ساخته، گفت: ای محمد تو از این پس پیامبر خدایی و من فرشته وحی خداوندم. محمد(ص) در این حال غرق حیرت بود و به آسمانی می نگریست که کران آن را نور و شعاع وحی در بر گرفته بود. خدیجه که از تأخیر همسرش نگران شده بود، در همین حال به محمد(ص) رسید و چون همسرش را در دریای حیرت شناور دید، به آرامی او را برگرفت و به خانه برد. خانه ای که از این پس مهبط بزرگ وحی و مرکز ثقل تحول تاریخ بشر می گردید.

 

محمد(ص) پس از دریافت آیات الهی و پیوند اولیه با مبدأ وحیف درحالی که ثقل رسالت و عشق بعثت وجودش را پر کرده بود، به خانه بازگشت و ماجرای ملاقاتش با امین وحی را با همسریب که از محمد(ص) جز راستی و درستی و سلامت اندیشه چیزی ندیده بود در میان گذاشت. خدیجه که اکنون پانزده سال بود همسرش را می شناخت و با زوایای اندیشه، عقل و جان او آشنا بود، محمد(ص) را به رسالتش تبریک گفت و بیدرنگ به او ایمان آورد. ایمان خدیجه برای پیامبری که با شناخت قریش راهی صعب و دشوار رادر پیش می دید نسیم قرار و آرامش و تکیه گاه بشری ارزنده ای محسوب می شد.

 

قصه پردازان و دستهای پنهانی که بعدها از روی نادانی و از سرعت عداوت کوشیدند تا ایمان راسخ پیامبر را به رسالت خویش، در روزهای اول و نیز یقین خدیجه را به بعثت همسرش مخدوش جلوه دهند، در باب تلقی اولیه حضرت رسول از ملاقات با فرشته وحی و واکنش خدیجه داستانهای سخیفی ساخته اند که متأسفانه در غالب منابع اهل سنت و برخی منابع شیعی نیز راه یافته است و به موجب این جعلیات ، چون پیامبر از غار حراء به خانه بازگشت، باتردید در یافته خویش، ماجرای ملاقات خویش را با کسی که نمی دانست فرشته یا شیطان است با خدیجه در میان گذاشت و خدیجه به محمد(ص) دلداری داد و گفت: ای محمد(ص) بیم مدار، جای نگرانی نیست. خداوند هرگز ترا خوار و زبون نخواهد کرد، زیرا تو صله رحم می کنی ، سخن به راستی می گویی، خویشتن را به رنج می اندازی، مهمان نوازی می کنی و در سختیها مردم را یاری می دهی.

جاعلان  این گزارش ادامه می دهند که همان روز خدیجه جامه ی خویش بر گرفت و شتابان به سرغ ورقه بن نوفل پسرعموی خویش رفت و داستان را به او گفت و از وی نظرخواهی کرد. ورقه پس از شنیدن ماجرا بهخدیجه مژده داد که همان ناموس اکبری که بر موسی و عیسی فرود آمد، بر محمد نیز نازل گشته و جای هیچ بیم و نگرانی نیست. محمد با شنیدن سخن ورقه آرام گرفت و به رسالت خویش اطمینان یافت. روز بعد، یا چند روز بعد، ورقه پیامبر را در حال طواف دید و باز هم او را امید داد و به نبوتش تأکید کرد. برخی نقل کرده اند که چون ورقه بعثت پیامبر را تأئید نمود، به خدیجه گفت: از وی بپرس فرشته ای که نزدش می آید کیست؟ اگر میکائیل باشد برای او دستور آرامش و آسایش خواهد آورد، ولی چنانچه جبرئیل باشد به او فرمان بستن و برده گرفتن خواهد داد. خدیجه هم در این باب از حضرت رسول سؤال کرد و پیامبری که قبلا نمی دانست که آیا فرشته بر او نازل شده یا شیطان پاسخ داد که جبرئیل است. آن گاه خدیجه دست به پیشانی زد.

مطابق گزارش جعلی دیگری که آن هم در بسیاری از منابع قدیم و جدید راه یافته است، خدیجه برای آنکه به حقیقت ادعای پیامبر واقف شود و معلوم کند که بر محمد فرشته نازل شده است یا شیطان، از او خواست تا وقتی بر وی آشکار شد، خدیجه را مطلع کند. کمی بعد جبرئیل فرود آمد و پیامبر نیز به خدیجه اطلاع داد. خدیجه به محمد(ص) گفت برخیز و در کنار چپ من بنشین رسول خدا چنین کرد و همچنان جبرئیل را می دید. خدیجه گفت برخیز و طرف راست من بنشین ، باز هم جبرئیل دیده می شد. خدیجه گفت: برخیز و در دامنم بنشین. محمد چنین کرد و همچنان فرشته را می دید. در این حال خدیجه روپوش از سر و صورت برگرفت. و پرسید آیا باز هم او را می بینی؟ محمد پاسخ داد: نه خدیجه گفت: ای محمد (ص) ثابت قدم باش که او فرشته است و شیطان نیست.

گذشته از ضعف آشکار رجال سند روایات مذکور و تضاد آنها با روایاتی که از باور و یقین اولیه ی اسلام به رسالت خویش حکایت می کند و نیز یقین خدیجه به حقانیت بعثت پیامبر اسلام ، لازم است بدانیم محققان عدیده ای در باب واقعی بودن شخصیت ورقه بن نوفل و یا حداقل حیاتش در دوره بعثت تردید دارند. این تردید از آشفتگی روایات مربوط به شخصیت و حیات ورقه نشأت گرفته است. در این روایان نوشته اند که او بعثت پیامبر را درک کرد، ولی به اسلام نگروید، قلیلی نیز نوشته اند که ورقه اسلام آورد و حضرت رسول را مدح کرد.

 

منبع: تاریخ صدر اسلام(عصرنبوت)

دکتر غلامحسین زرگری نژاد

 


87/5/9::: 12:36 ع
نظر()
  
  

 

به نام الله

جشنوارة بزرگ ادبی «تبسّم ظهور»
مؤسسة فرهنگی موعود(عج) با استعانت از خداوند بزرگ در نظر دارد به منظور بزرگداشت عید بزرگ نیمة‌شعبان و ولادت فرخندة یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی موعود(عج)، جشنوارة بزرگ ادبی «تبسّم ظهور» را در محورهای: شعر، قطعة ادبی و داستان کوتاه (داستانک) با موضوع «مهدویّت، ولایت و انتظار» برگزار نماید.

میزبانی از لطافت اندیشه و احساس بلند شاعران و نویسندگان نوجوان و جوان فرهیختة میهن اسلامی را در این جشنوارة باشکوه فخر خود می‌دانیم.

مقررّات عمومی و نحوة شرکت در جشنواره:
1. این جشنواره در دو ردة نوجوان (17-12 سال) و جوان (29-17) برگزار می‌گردد.

2. در هر یک از رشته‌های اعلام شده، نفرات اول تا پنجم مورد تقدیر قرار خواهند گرفت. به برگزیدگان نوجوان و جوان به صورت مجزا جوایز نفیسی شامل: لوح تقدیر مهدوی، سکة بهار آزادی، اشتراک محصولات فرهنگی مؤسسه و ... اهداء خواهد شد.

3. در بخش شعر هر شرکت کننده می‌تواند 5 قطعه شعر (بدون محدودیت قالب) برای جشنواره ارسال کند.

4. هر داستانک نباید بیشتر از 4 صفحه A4 تایپ شده یا 6 صفحه دست‌نویس باشد.

5. آثار ارسالی باید روی کاغذ A4 و با خط خوانا و بدون خط خوردگی نوشته یا تایپ شوند.

6. آخرین مهلت ارسال آثار 10/5/1387 می‌باشد. (ارسال آثار باید توسط پست سفارشی یا پیشتاز باشد.)

7. اطلاعات ذیل باید به همراه آثار ارسال شود:

نام و نام خانوادگی، نام پدر، شماره شناسنامه، تاریخ تولد، یک قطعه عکس، نشانی دقیق پستی، شمارة تلفن و قید محور منتخب)

8. آثار برگزیده علاوه بر چاپ در ماهنامة موعود، در قالب کتاب نیز چاپ و منتشر خواهند شد.

9. از خالقان آثار برگزیده جهت شرکت در جشنواره به صورت رسمی دعوت به عمل خواهد آمد.

10. مراسم تقدیر از برگزیدگان و اهداء جوایز: اواخر مرداد ماه 1387 در سالن کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (خیابان حجاب) برگزار خواهد شد.

11. شرکت همزمان یک فرد در بخش‌های مختلف جشنواره بلامانع است.

آدرس دبیرخانه:
تهران ـ صندوق پستی: 8347-14155
تلفن: 66956167 ـ نمابر: 66956168

 

دریافت فرم


  
  

چون بگویم من که تو رفتی ز بر

                             بی تو ماندم زنده من خاکم به سر

شکوه ها دارم ز دست قاتلت

                             ترسم ار گویم بیازارم دلت

ماجرای کوفه و صحرا ی شام

                             با تو بی من، خود سرت گوید تمام

گفتمی هرگز نخواهد شد زیاد

                             سرگذشت کوفه و آل زیاد

و آن ره شام و هیون بی جهیز

                             و آن تطاولهای خصم پر ستیز

برد از یاد آن همه آزارها

                             قصهء شام و سر بازارها

آسمانا چون نگشتی سرنگون؟

                             شد چو خورشید امامت غرق خون

ای شگفت از شمعهای انجمت

                             چون نریزد بر زمین از طارمت؟

در شگفتم از تو ای قرص قمر

                             چون نگشتی پیکر او را سپر؟

چون نزد زین غم حدیث نامه ات

                             ای دبیر اتش چو نی در خامه ات؟

رخت شادی چون نزد در نیل غم

                             کوکب ناهیدت ای چرخ دژم؟

چون نیفکندی در این غم تاج زر

                             ای خدیو طارم چارم ز سر

ماند تنها شاه عالمگیر تو

                             چون شد ای ترک فلک شمشیر تو

ای خطیب چرخ چون شد کشته شاه؟

                             چون نشد گیتی ز نفرینت تباه؟

چون نزد آه یتیمان از زفیر

                             آتشت در خرمن ای دهقان پیر؟

شد چو سرگردان غزالان حرم

                             ای ثریا چون نپاشیدی زهم؟

چون نکرد ای قطب گردون زین هنات

                             خاک بر سربرسر نعشت بنات؟

پس سکینه دختر شاه شهید

                             اشک ریزان ناله از دل بر کشید

گفت با سوز جگر کای داورم

                             بی تو چون گویم چه امد بر سرم

رفتی و شد ای شه والای من

                             شور محشر راست بر بالای من

سر بر ار از خاک و سوی ما نگر

                             خسته گوش دختر از یغما نگر

پس گریبان کز فراقت چاک شد

                             ناله ها از خاک بر افلاک شد

بی تو چشمم دجله و جیحون گریست

                             دشمنان بر گریهء من خون گریست

سوی تا سو دشمن و جمعی پریش

                             راه شام و دشت بی پایان به پیش

شامیان بزم سرور آراستند

                             دخترانت بر کنیزی خواستند

پس کشید آن بانوی مهد وقار

                             مرقد پاک برادر در کنار

زد فغان چون بر سرگل عندلیب

                             کرد شرح حال هجران با طبیب

کای ز هجرت داغ بر دلهای ریش

                             بی تو شد بر باد موهای پریش

گیسوان کندند خوبان در غمت

                             حلقه ها بستند بهر ماتمت

ای به دیدار تو جانها را سکون

                             در فراقت شد جگرها غرق خون

خواهرانت می رود سوی حجیز

                             ای امیر کاروان وقت است خیز

امشب این جمعی که گریان تواند

                             اندر این غمخانه مهمان تواند

میزبانا چشم خونین باز کن

                             کن وداع ما و خواب ناز کن

 

برگرفته از دیوان نیر تبریزی(گزارش عاشقانه وقایع کربلا)


86/12/9::: 7:25 ص
نظر()
Awated ،
  
  

 

به نام خدا

 

عزیمت اهل بیت از شام به جانب کربلا

 

شد چو از زندان فرعون ملول                       

یوسف مه پیکر آل رسول

گرگ دهر از خون خوبان سیر شد

دور گردون نادم از تقصیر شد

صبحگاهان خیمه بیرون زد ز شام

                             اختران برج عز و احتشام

شد روان آن بانوان سوگوار

                             سوی یثرب با دو چشم اشکبار

پوشش محمل ز دیبای سیاه

                             شقه ها بر فرقشان از دود آه

گفت با قائد شه والاتبار

                             دارم اندر سر هوای کوی یار

همین بکش سوی زمین کربلا

                             این قطار محنت و دردو بلا

تا به دور مرقد پاک پدر

                             با فراغ دل کنم خاکی به سر

دل نگارانش شوند از گریه سیر

                             بی جفای خولی و شمر شریر

پس کشیدند آن قطار پر بلا

                             ناقه داران سوی دشت کربلا

کعبه مقصد چو شد پیدا زدور

                             شد به گردون از زمین شور نشور

بوی جان آورد بار خوش نوید

                             بر مشام عترت شاه شهید

زینب آن بانوی خرگاه شرف

                             گفت نالان با دل سوزان ز تف

ساربانا ناقه را بگشای بار

                             کآیدم زین دشت خونین بوی یار

ساربانا مهد برگیر از ابل

                             که فراوان دردها دارم به دل

خصم از این منزل که بستی محملم

                             دست گرگان یوسفی ماند و دلم

ساربانا محمل من کن فرود

                             تا ببینم چون شد آن یوسف که بود

دختران شاه «او ادنی» سریر

                             خود برافکندند از محمل به زیر

خواجهء سجاد میر کاروان

                             پابرهنه شد روان با بانوان

سوی قربانگاه دشت نینوا

                             همچو موسی سوی نار اندر طوی

آسمانی دید بر روی زمین

                             آفتابش در کنار اما دفین

یا نهفته بحر زخار شرف

                             در غلطانی در آغوش صدف

یا به زیر پرده نور کبریا

                             چون به بطن روح سر کیمیا

یا که در مشکوه مصباح هدی

                             لیک شمعش سر ز تیغ از تن جدا

مرقد پاک پدر در بر گرفت

                             شکوهء شام و عراق از سر گرفت

سیل خون از دیده راند و ناله کرد

                             کربلا را بوستان لاله کرد

عندلیبان سوی گلشن تاختند

                             ناله بر اوج سپهر افراختند

خواهران و مادران خون جگر

                             هر یکی بر گلبنی شد نوحه گر

آن یک از داغ برادر در کنار

                             درفشان از دیده چون ابر بهار

وین یک از داغ پسر در سوز و ساز

                             با نوای ناله های جانگداز

زینب از ناله گریبان چاک زد

                             آتش اندر خرمن افلاک زد

با دلی پر درد و چشم اشک ریز

                             از جگر نالید کای جان عزیز


Awated ،
  
  

به نام خدا

امروز 17 رمضان سالروز تاسیس مسجد جمکران است. ضمن گرامی داشت این روز، ما باید شکرگذار خداوند و قدردان حضرت حجت(ارواحنا لتراب مقدمه الفدا) بابت ساخت این مسجد باشیم. اما متاسفانه چندی است که برخی آگاهانه یا ناآگاهانه ( به نظر من آگاهانه و مغرضانه) اقدام به تخریب جایگاه این مسجد مقدس به بهانه های واهی کرده اند. این تخریب ها همزمان با اقبال عمومی مردم به این مسجد آغاز شد و با دلبستگی بیشتر مردم  به آن بیشتر هم می شود. این تخریب ها با هدف از بین بردن اندیشه ی ناب مهدویت و یا در کمترین حد خود منحرف کردن آن است. شیوه های گوناگونی هم به کار گرفته می شود، از تشکیک در سند و تاریخ آن تا خرافی نامیدن اعتقادات و آداب و مناسک آن. اما در این میان انجام این تخریب ها از برخی رسانه های متصل به انقلاب بسیار تاسف برانگیز بود. اما با این هیاهوها و جارو جنجال ها نمی توان روی حقیقت را پوشاند. بهتر است این افراد به جای مبارزه با حق در رکاب حق بر علیه باطل مبارزه کند. چون این نور امام که در دلهای مردم روشن شده است ان شالله و به یاری خود آقا خاموش شدنی نخواهد بود.

 


Awated ،
  
  
   1   2      >